حضور هیچ کس درزندگی ما اتفاقی نیست.خداوند درهر حضور رازی نهان کرده برای کمال ما.خوش آن روزی که دریابیم راز این حضور را

.: حضرت عشق :.
 

.:   :.

۱۳۸۸/۳/۸

 
 

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق، ... روزی خبری رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردن، عشق از ثروت که قایق باشکوهی داشت کمک خواست و گفت:(آیا می تونم با تو همسفر شوم؟)، ثروت گفت: نه من مقدارزیادی طلا و نقره دارم وجایی برای تو ندارم.

عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست، غرور گفت: نه چون تمام بدنت خیس و کثیف شده وقایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

غم درنزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بیایم) غم با صدای حزن آلود گفت: آه من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.  

عشق سراغ شادی رفت واورا صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید.  

آب هر لحظه بالاتر میامد و عشق دیگر ناامید شد که ناگهان صدایی سالخورده گفت: من تورا خواهم برد.

عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد وسریع سوار قایق شد، وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پیرمرد حق دارد.

عشق نزد علم رفت و گفت:( آن پیرمرد که بود که جان مرا نجات داد؟) علم پاسخ داد: "زمان"

عشق با تعجب پرسید:(چرا زمان به من کمک کرد؟) علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:  

"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است"

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸۸/۳/۸

 
 

ایستگاه خدا

قطاری که به مقصدخدا می رفت، لختی درایستگاه دنیا توقف کردو پیامبر رو به جهانیان کرد وگفت مقصدما خداست.

کیست که با ما سفرکند؟

کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کیست که باورکند دنیا ایستگاهی است تنهابرای گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جزاندکی برآن قطارسوار نشدند. ازجهان تاخدا هزارایستگاه بود، درهر ایستگاه که قطار می ایستادکسی کم می شد، قطارمی گذشت و سبک می شد زیرا سبکی قانون راه خداست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید، پیامبرگفت اینجا بهشت است مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا ایستگاه آخرنیست.

مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند اما اندکی باز هم ماندند.

قطاردوباره راه افتاد و بهشت جا ماند، آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:

"درود بر شما راز من همین بود، آن که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد"

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸۸/۳/۸

 
 

در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگ را دروسط جاده قرارداد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را درجایی مخفی کرد .

بعضی ازبازرگانان وندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت ازکنارتخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد،حاکم این شهرعجب مرد بی عرضه ای است و ...

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را ازوسط برنمی داشت .

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بارمیوه وسبزیجات بود، نزدیک سنگ شد بارهایش را زمین گذاشت وباهرزحمتی بود تخته سنگ راازوسط جاده برداشت وآن را کناری قرارداد .

ناگهان کیسه ای را دید که زیرتخته سنگ قرارداده شده بود،کیسه را بازکرد وداخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیداکرد .

پادشاه درآن یادداشت نوشته بود:" هرسد ومانعی می تواند یک شانس برای تغییرزندگی انسان باشد ".

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸۸/۳/٧

 
 

نامه کودکان به خدا 

خدای عزیزم!

از اینکه بابای نازمو بردی پیشت تاازش خوب مواظبت کنی ازت ممنونم
فقط گاهی بهش اجازه بده به منم سر بزنه
آخه منم دلتنگش میشم

خدای عزیز!

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟

خدای عزیز!

شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.

خدای عزیز!

اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم.

خدای عزیز!

شرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم.

خدای عزیز!

در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

خدای عزیز!

این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

خدای عزیز!

چه کسی دور کشورها خط میکشد؟

خدای عزیز!

من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

 خدای عزیز!

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.

خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.

خدای عزیز!

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمهای نزنی.

خدای عزیز!

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.

خدای عزیز!

برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها! ها!

خدای عزیز!

من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.

خدای عزیز!

فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

خدای عزیز!

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.

خدای عزیز!

از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.

خدای عزیز!

برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچه ها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟

خدای عزیز!

من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

خدای عزیز!

ما خوانده ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دینی یکشنبه ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط میبندم او فکر تو را دزدیده.

خدای عزیز!

آدمهای بد به نوح خندیدند« تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی میسازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو میکردم.

خدای عزیز!

لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم.

خدای عزیز!

فکر نمیکنم هیچ کس میتوانست خدایی بهتر از تو باشد. میخوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمیزنم.

خدای عزیز!

هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.

"ای کاش همه آدما احساساتشون مثل بچه ها پاک بود"

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸۸/۳/٧

 
 

خداراشکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.
خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم.
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.این یعنی من خانه ای دارم.
خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.
خداراشکر...خدارا شکر...خدارا شکر
 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸۸/۳/٧

 
 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند

مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید

 هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد

 هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید

 گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که:

 یکدیگر را دوست داشته باشید

 به همنوع خود مهربانی نمایید

همسایه خود را دوست بدارید

 زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸۸/۳/٧

 
 

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود. 
 

اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ،
تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه، 
یا گرسنگى در امان بوده‌اید، 

وضعیت شما از وضعیت 500 میلیون نفر در دنیا بهتر است.
 

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.
 

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، 

اگر کفش و لباس دارید، 

اگر تختخواب و سرپناهى دارید، 

در این صورت شما از ٧۵٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید. 

اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید، 


شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید. 

اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید:

1- یک کسى به فکر شما بوده است. 

2- شما به 200 میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید. 

3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند. 

به قول یکنفر:

         طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید، 

   طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید، 

          طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمی‌بیند،

          طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمی‌شنود،

          و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت است.

 وهمیشه خدا را  شکر کنید

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸۸/۳/٧

 
 

یادداشتی از طرف خدا

  به: شما

  تاریخ : امروز

 از: خالق

 موضوع : خودت

من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم .

 لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی، برای رفع کردن آن تلاش نکن .

   آنرا در صندوق( برای خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو !

  وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نکن .

در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن .

 ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است.

  شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

 ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری: به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.

وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده..

 

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸۸/۳/٧

 
 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان

تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ

بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او

نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را

تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد

خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را

خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

 

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸۸/۳/٧

 
 

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

  اما :

به قدر فهم تو کوچک می‌شود

به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.

برادر می‌شود محتاجان برادری را.

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.

طفل می‌شود عقیمان را.

امید می‌شود ناامیدان را.

راه می‌شود گم‌گشتگان را.

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.

به شرط اعتقاد؛

شرط پاکی دل؛

به شرط طهارت روح؛

چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه ‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

  بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...

 مگر از زندگی چه می‌خواهید ؟! 

 
 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸٦/٤/٢٥

 
 

 اگر دلت شکست اگر اشکات سرازیر شدن اون موقع است که خدا عاشقت شده اگر دستتو نگرفت و دوباره احساس تنهایی کردی بدون که داری به خوشبختی نزدیک می شی ولی حیف که خودت خبر نداری....

رسم زندگی اینه که تو چشم بگذاری و من قایم شوم و تو بگردی یکی دیگر را پیدا کنی.
بزرگترین متهم قلبی است که نمی داند برای چه می تپد.
آرام بگو خدایا من عاشقتم و به تو نیاز دارم، به قلبم بیا، به من آرامش بده تا همیشه عاشق بمونم. آمین
هر کس سه بار بر تو خشمگین شد و به تو بد نگفت او را به دوستی انتخاب کن.
اگر به دیگران کمک کنید تا به آنچه می خواهند برسند شما هم می توانید در زندگی به آنچه می خواهید برسید.
 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸٦/٤/٢٥

 
 

  مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...
 
همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...
توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...
مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.,/.
انسان هاي بزرگ به آرمان هايشان مي انديشند آدم هاي معمولي به آرزوهايشان
فکر مي کنند و افراد حقير مردم را مي پايند. .//.
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!
 اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! ا
گر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.: هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست. :.

۱۳۸٦/٤/٢۳

 
 

هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که نخستين

نقاشي مرا روي يخچال چسباندي و تشويق شدم تا نقاشي ديگري بکشم.

هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست،

ديدم که به گربه اي آواره غذا دادي و با خود انديشيدم مهرباني با حيوانات

چقدر زيباست. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست،

ديدم که کيک مورد علاقه ام را صرفا به خاطر من درست کردي و

دريافتم که چيزهاي کوچک واقعا چيزهاي خاصي هستند.

هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، نجواي دعاهايت

 را شنيدم و ايمان آوردم خدايي هست که مي توانم هميشه با او صحبت کنم.

هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست،بوسه ي شب

بخيرت را روي پيشانيم احساس مي کردم و دريافتم که دوستم داري.

هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، جاري شدن

 قطرات اشک از چشمانت را ديدم و فهميدم که بعضي مواقع بعضي

از چيزها انسان را ناراحت مي کند و گريه کردن اشکالي ندارد.

هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که

دلواپس و نگران مني و کوشيدم تمامي آن چيزهايي باشم که مي توانم.

هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، نگاهت کردم...

تا از بابت همه ي آن چيزهايي تشکر کنم که به عينه ديدم،

درست هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست.

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.: نسیم نفس خداست... :.

۱۳۸٥/٦/٢۸

 
 

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت . دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.
دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .
خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
گاهی یادم می رود که هستی،کاشکی بیشتر می وزیدی.
خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست اما شوق کفت و گو داشت.
شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست .
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم  گفت و گوست .
 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.: بنده است‏ يا آزاد؟ :.

۱۳۸٥/٦/٢۸

 
 

صداى ساز و آواز بلند بود.هر كس كه از نزديك آن خانه مى‏گذشت،

مى‏توانست‏حدس بزند كه در درون خانه چه خبرهاست؟

بساط عشرت و مى گسارى پهن بود و جام‏«مى‏»بود كه پيا پى نوشيده مى‏شد.

كنيزك خدمتكار درون خانه را جاروب زده و خاكروبه‏ها را در دست گرفته

 از خانه بيرون آمده بود تا آنها را در كنارى بريزد.در همين لحظه مردى

 كه آثار عبادت زياد از چهره‏اش نمايان بود و پيشانى‏اش از سجده‏هاى

طولانى حكايت مى‏كرد از آنجا مى‏گذشت،از آن كنيزك پرسيد:

«صاحب اين خانه بنده است‏يا آزاد؟»

-آزاد.
-معلوم است كه آزاد است.اگر بنده مى‏بود پرواى صاحب

و مالك و خداوندگار خويش را مى‏داشت و اين بساط را پهن نمى‏كرد.

رد و بدل شدن اين سخنان بين كنيزك و آن مرد موجب شد كه كنيزك

 مكث زيادترى در بيرون خانه بكند.هنگامى كه به خانه برگشت

اربابش پرسيد:«چرا اين قدر دير آمدى؟»

كنيزك ماجرا را تعريف كرد و گفت:«مردى با چنين وضع و هيئت مى‏گذشت

و چنان پرسشى كرد و من چنين پاسخى دادم.»

شنيدن اين ماجرا او را چند لحظه در انديشه فرو برد.

مخصوصا آن جمله(اگر بنده مى‏بود از صاحب اختيار خود پروا مى‏كرد)مثل تير

 بر قلبش نشست.بى اختيار از جا جست و به خود مهلت كفش پوشيدن نداد.

با پاى برهنه به دنبال گوينده سخن رفت.دويد تا خود را به صاحب سخن كه

جز امام هفتم حضرت موسى بن جعفر عليه السلام نبود رساند.

به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد،و ديگر به افتخار آن روز كه

با پاى برهنه به شرف توبه نائل آمده بود كفش به پا نكرد.

او كه تا آن روز به‏«بشر بن حارث بن عبد الرحمن مروزى‏»معروف بود،

از آن به بعد لقب‏«الحافى‏»يعنى‏«پا برهنه‏»يافت و به‏«بشر حافى‏»معروف

و مشهور گشت.تا زنده بود به پيمان خويش وفادار ماند،ديگر گرد گناه نگشت.

تا آن روز در سالك اشراف‏زادگان و عياشان بود،از آن به بعد در سالك مردان

پرهيزكار و خدا پرست در آمد.

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.: عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند... :.

۱۳۸٥/٦/٢۸

 
 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به دیگران  ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.: مسافر... :.

۱۳۸٥/٦/٢۸

 
 

مردي جهانگردي شنيد روحاني مقدسي در سرزمين خاور زندگي مي كند.

وسايلش را جمع كرد تا برود و شكوه و عظمت او را ببيند. وقتي به خانه روحاني رسيد

او را در كلبه محقري تنها يافت در حالي كه در آن خانه جز يك قفسه كتاب

و ميز و صندلي چيزي وجود نداشت.

مرد جهانگرد از روحاني پرسيد: « پس وسايل خانه شما كجاست؟»

روحاني پرسيد: « وسايل تو كجاست؟»

مرد جهانگرد پاسخ داد: « من وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم.»

روحاني نيز پاسخ داد: « من هم وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم ...»

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸٥/٦/٢۸

 
 

وقتی تو بخوای ..... ناممکن ممکن میشه
وقتی تو بخوای گلی زیبا بکاری
وقتی تو بخوای قایقی محکم بسازی
وقتی تو بخوای انسان های گریون دور برت رو از ته دل بخندونی ...........
معلوم میشه که تو برای توانستن منتظر هیچ کس نیستی
وقتی تو و فقط تو بخوای همه غیر ممکنها ممکن میشن
 
از عشق بگم که ..................؟؟!!!!!!!
 
عشق آتش است ،اما آتشی سرد . با وجود این باید در این آتش سوخت،
این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند، ناخالصی است آن چه
 میسوزد و آنچه میماند، طلاست.
نگران رنج عشق هم نباش زیرا خواهان خراب کردن توست تا دوباره آبادت کند.
 فراموش نکن دانه باید شکسته شود و گرنه درخت چگونه میتواند متولد گردد؟؟!
رود باید به انتها برسد و گرنه چگونه میتواند به دریا ملحق شود ،
پس راحت باش و در عشق بمیر! و گرنه چگونه میتوانی خویشتن خویش را بیابی؟
 
هر حقیقتی نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف میشود
 
شنا کردن حادثه ای است که در سطح اتفاق می افتد اما غرق شدن تو را
به اعماق بی انتها میبرد
 
و زندگی بدون عشق:
به درخت بدون شکوفه و میوه میماند . زندگی بدون عشق زندگی نیست

 

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸٥/٦/٢۳

 
 

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه
 به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ
به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي
 خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.
كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت
مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.
پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.
او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي
 
ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .
ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه
داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .
كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .
الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او
حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم
مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد
 به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk
 

.:   :.

۱۳۸٥/٦/٢۱

 
 

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت.

بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند.

پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و

 آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ،

اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر

به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ،

اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو

نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد.

بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند :

(( اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان

غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه

چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند)).

مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود

 شما داده ام كم بوده است ؟ ))

كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد

معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند

و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )).

مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ،

چيزي از دارائي من كم نميشود. من از استغناي خويش مي بخشم.

شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد.

 من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون

 براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم)).

مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند.

بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام

 شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت

الهي قرار مي گيرند)).

 
 

        سخن عشق () آزاده :.

ashk